متن کتاب احیای تفکر اسلامی مطهری قسمت سوم-بافرمت ورد -قدرت اله محمودلو
. حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم الان يادم آمد و يادم هست كه در 17 - 18 سال قبل كه اين حديث را خواندم تحت تأثير آن قرار گرفتم و ديدم براستى در زندگى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم چه تابلوهاى عجيبى پيدا مى شود كه در تاريخ زندگى احدى چنين تابلوهائى و چنين جنبه هاى عالى و پرمغزى را نمى توانيد پيدا كنيد وقتى انسان فكر مى كند و مى بيند كه يك مرد امى در چنان محيطى اين طور جمله ها در زندگى خودش ساخته است , غرق در حيرت مى شود و جز اينكه به خارق العاده بودن او اقرار كند , راه ديگرى ندارد . اين حديث را در كتاب داستان راستان هم نقل كرده ام , حديث اين است : پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در يكى از مسافرتهائى كه با اصحابشان مى رفتند ( نقل نشده كه در كدام مسافرت بوده است ) موقع ظهر كه شد دستور دادند قافله پائين بيايند , هر كسى از مركب خودش پائين آمد , رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هم پائين آمدند و جهتى را گرفتند و به آن سو مى رفتند اصحاب فكر كردند كه لابد حضرت براى قضاء حاجت به آن سو مى روند , همه اصحاب پياده شدند و بعد ديدند كه حضرت پس از آنكه مقدارى از شتر خودشان دور شده بودند , برگشتند , اصحاب خيال كردند كه حضرت اين محل را مناسب فرود آمدن تشخيص نداده اند و آمده اند دستور دهند كه برويم در جاى ديگر پائين بيائيم حضرت در حالى كه برمى گشتند به طرف مركب خودشان , با احدى حرف نمى زدند , آمدند تا به مركب خودشان رسيدند , اصحاب ديدند كه حضرت دست بردند در خورجين و توبره اى كه بر شترشان بود و عقال , 122 يعنى زانوبند شتر را بيرون آوردند و با آن زانوهاى شترشان را بستند و بعد دوباره به راه قبلى خودشان رفتند اصحاب فهميدند كه اين راه دور را حضرت برگشتند كه زانوبند شتر را ببندند كار به اين كوچكى ! عرض كردند يا رسول الله اگر شما براى چنين كارى برگشتيد چرا بما فرمان نداديد ؟ ! اين اصحابى كه فدائى هستند و اگر پيغمبر بگويد در دريا يا در آتش برويد فورا مى روند , اينها كه جلوى شمشيرها مى روند و افتخارشان اين است كه فرمان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را اجرا كنند , عرض كردند يا رسول الله چرا از دور فرمان نداديد كه ما اينكار را بكنيم ؟ حضرت فرمودند : لا يستعن احدكم من غيره و لو بقضمة من سواك , يعنى : هرگز از ديگران در كارها كمك نجوئيد ولو براى يك امر كوچكى باشد , ولو براى اينكه يك مسواك از ديگران بخواهيد يعنى كار خودتان را تا آن حدى كه براى شما ممكن است و خودتان مى توانيد انجام دهيد , از ديگرى نخواهيد كه برايتان انجام دهد ببينيد چقدر بجا ! حالا اگر همين جمله را پيغمبر يك وقتى بالاى منبر گفته بود , اين قدر اثر نمى بخشيد اين جمله را در وقتى مى گويد كه خودش اول عمل مى كند غرضم اين جهت است كه يكى از اصول تعليمات اسلامى كه تفكر اسلامى را زنده مى كند , عمل و اتكاء به عمل است يكى دو موضوع ديگر از اخلاقيات و اصول تربيتى اسلامى را مى خواهم براى شما عرض كنم . مسائل تربيتى بسيار مسائل حساسى است , تيغ دو دم است , يعنى اين مسائل اگر خوب و صحيح آموزش داده شود اثر بسيار عالى 1 - كحل البصر , محدث قمى صفحه 69 . 123 دارد , ولى اگر يك ذره از مسير خودش منحرف شود , صد درصد اثرش معكوس است , و من خودم در حدودى كه مطالعه كرده ام و مخصوصا در قرآن كريم در اين زمينه مطالعه دارم , مى بينم كه غالب مفاهيم اخلاقى و تربيتى اسلام - اگر نگوئيم تمام آنها - به شكل وارونه اى الان در افكار ما مسلمانها وجود دارد . توكل , مفهومى زنده كننده و حماسى مثلا توكل خودش يك مفهوم اخلاقى تربيتى اسلامى است يعنى اسلام مى خواهد مردم مسلمان متوكل بر خدا باشند اگر شما توكل را در قرآن مطالعه كنيد ( و من در هر جاى قرآن توكل آمده است يادداشت كرده ام ) , مى بينيد از تمام اينها هماهنگى عجيبى در مفهوم توكل پيدا مى شود كه انسان مى فهمد توكل در قرآن يك مفهوم زنده كننده و حماسى است يعنى هر جا كه قرآن مى خواهد بشر را وادار به عمل كند و ترسها و بيم ها را از انسان بگيرد , مى گويد نترس و توكل بخدا كن تكيه ات به خدا باشد و جلو برو , تكيه ات بخدا باشد و حقيقت را بگو , بخدا تكيه كن و از كثرت انبوه دشمن نترس . توكل مسخ شده و وارونه ولى وقتى كه شما همين توكل را در ميان تفكر امروز مسلمين جستجو مى كنيد , مى بينيد يك مفهوم مرده است وقتى مى خواهيم ساكن بشويم و جنبش نداشته باشيم , وقتى مى خواهيم وظيفه را از 124 خودمان دور كنيم و آن را پشت سر بيندازيم آن وقت به توكل مى چسبيم مفهوم توكل درست وارونه آن چيزى كه قرآن تعليم داده در افكار ما وارد شده است بايد فرصتى باشد تا من آيات توكل را يكى يكى براى شما بخوانم و از روى قرآن ثابت كنم كه توكل در قرآن چه مفهوم عالى حماسى حيات بخشى دارد . مصداق همين آيه : يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ( 1 ) است . يك مفهوم ديگرى داريم كه امشب فى الجمله درباره آن برايتان صحبت مى كنم . زهد در اسلام كلمه زهد را ما در قرآن به مفهومى كه الان مى گوئيم كه انسان بايد زاهد باشد , نداريم ولى اين كلمه مسلما در سنت پيغمبر و اخبار و احاديث ائمه اطهار آمده است در خود كلمه زهد و در مفهوم و معنى آن هيچ نمى شود شك كرد كه در قرآن آمده است و مخصوصا در كلمات اميرالمؤمنين عليه السلام زياد است . زهد منفى در ميان ما كلمه زهد خيلى رايج است ولى ما اگر زاهد را آنطورى كه در اخبار و سنت معرفى كرده اند بخواهيم جستجو كنيم , مى بينيم آن زاهد غير از زاهدى است كه ما امروز در جامعه مى شناسيم . 1 - سوره انفال آيه 24 . 125 لقب زاهد را هم كه مى بينيد به خيلى از افراد مى دهند مى گويند فلان كس آدم بسيار زاهدى است وقتى كه مى رويم سراغ زهد اين آدم ( البته اينجور آدمها خوبى هائى هم دارند ) مى بينيم زهد اين آدم فقط جنبه منفى دارد و بس , يعنى آدمى است كه در زندگى به كم قناعت مى كند مى گوئيم هر كسى كه در زندگى به كم قناعت كند , زاهد است , ولى اينجور نيست . زاهد به كم قناعت مى كند ولى هر كم قناعتى زاهد نيست جزء شرايط زاهد يكى همين است كه در زندگى شخصى و فردى خودش طورى باشد كه به كم بتواند قناعت كند و اين فلسفه بسيار بسيار بزرگى دارد اما نه هر كس كه به كم قناعت كرد او زاهد است اين مطلب را مقدارى برايتان توضيح مى دهم , زهد مربوط به مال و ثروت دنيا و حتى مربوط به مقامات دنيوى است شما اگر بپرسيد كه در اسلام مال و ثروت دنيا خوب است يا بد ؟ جواب اين است كه مال و ثروت دنيا براى چه هدفى ؟ ثروت خودش قدرت است , پست و مقام هم قدرت است , اين قدرت را شما براى چه هدف و منظورى مى خواهيد ؟ يك وقت جنابعالى آدمى هستيد بنده و اسير شهوات خودتان , مى خواهيد به وسيله اين مال و ثروت كه قدرت است , هوسهاى فردى و شخصى خودتان را اشباع كنيد , اگر شما بنده هواى نفس باشيد , هر چه را در راه هواى نفس مصرف كنيد , خواه مال و ثروت باشد , خواه جاه و مقام و خواه علم و يا عبادت و دين باشد , هر چيزى كه در خدمت هوى و هوس قرار بگيرد , بد مى شود . اما شما اگر اول 126 خودتان را اصلاح كرديد , اگر هوى پرست نبوديد و خودى را از خودتان دور كرديد , اگر كسى بوديد كه در اجتماع هدف داشتيد , هدف اجتماعى , خدايى و الهى داشتيد , آن وقت مال و ثروت را كه قدرت است در طريق هدف مقدس خودتان بكار برديد , اين عبادت است جاه و مقام را هم شما اگر براى هدفهاى معنوى خودتان بخواهيد , عبادت است اين را كه من مى گويم از خودم نمى گويم , تعبير امام صادق عليه السلام است . عده اى از همين زاهدهاى احمقى كه در همان زمان تازه پيدا شده بودند , در مسئله زهد با امام مباحثه مى كردند , حضرت به آنها فرمود اگر مطلب اينجورى است كه شما مى گوئيد پس يوسف پيغمبر كه قرآن او را پيغمبر مى داند و بنده صالح خداست , چرا وقتى كه معلوم مى شود گنهكار نيست و تبرئه مى شود و از زندان بيرون مى آيد , فورا به عزيز مصر مى گويد : اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم ( 1 ) , يعنى يوسف بزرگترين پستها را مى خواهد , مى گويد : تمام وزارت دارائى را هر چه هست در اختيار من بگذار چرا قرآن اين را از يوسف نقل كرده و بر او عيب نگرفته و يوسف را دنياپرست معرفى نكرده است ؟ چون يوسف دنياپرست نبود و از اول زندگى نشان داد كه خداپرست است نه دنياپرست يوسف آن پست و مقام و هر چه را كه مى خواست , براى هدفهاى معنوى و الهى مى خواست , و چون براى هدفهاى معنوى و الهى مى خواست , اين ديگر دنيا نيست , عين آخرت است . 1 - سوره يوسف , آيه 55 . 127 مسئله ولايت از قبل جائر علماى اسلام مى گويند ولايت از قبل جائر حرام است , يعنى اگر حكومت ظالمى باشد و كسى بخواهد از ناحيه اين حكومت ظالم پست بگيرد عمل حرامى مرتكب شده و حرام بزرگى هم هست , ولى اگر كسى بخواهد پست را از ناحيه حكومت ظالم بگيرد اما هدفش از گرفتن اين پست خدمت باشد , نجات دادن مظلومان باشد , نه تنها گناه نيست , به فتواى بعضى از علماء , مستحب , و به فتواى بعضى ديگر واجب است قبول پست از ناحيه حكومت ظالم براى كسى كه هدفش از اينكار خدمت و مبارزه با ظلم و نجات مظلوم است , نه تنها حرام نيست بلكه به قولى واجب و به قولى مستحب است . ثروت هم از همين قبيل است , شما ثروت را براى چه منظورى جمع مى كنيد ؟ اين قدرت را براى چه هدفى كسب مى كنيد ؟ وقتى كه شما اخلاقتان تهذيب شده بود , وقتى كه اين كار را براى هدف معنوى بزرگى انجام مى دهى , بايد اينكار را بكنى , اگر نكنى گناه است . زهد , قدرت روحى است نه ضعف اقتصادى اسلام طرفدار دو قدرت است : يكى قدرت روحى و ديگر قدرت اقتصادى طرفدار قدرت روحى است به اين معنى كه مى گويد از ناحيه اخلاقى شما بايد اين قدر قوى و نيرومند باشيد كه به دنيا و مافيهايش اعتنا نداشته باشيد , بنده و اسير دنيا نباشيد چه عالى مى فرمايد اميرالمؤمنين : الزهد كله بين كلمتين من القرآن ( 1 ) , 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام , حكمت 431 , صفحه 1291 . 128 على عليه السلام كه زهد را از جنبه قوت روحى تفسير مى كند , مى فرمايد : خدا در قرآن بيان كرده لكيلا تاسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتيكم ( 1 ) وقتى از ناحيه روحى به اين مقام رسيديد كه اگر تمام دنيا بشما رو بياورد شادى زده و اسير نمى شويد و اگر تمام دنيا را از شما بگيرند روحتان شكست نمى خورد , در اين صورت شما زاهد هستيد اسلام طرفدار دو قوت است , اين دو قوت مربوط به مسئله زهد و دنياست از ناحيه روحى اينقدر ما بايد قوى و نيرومند باشيم كه مال و ثروت دنيا نتواند ما را بنده خودش قرار بدهد , و از نظر اقتصادى بايد كوشش كنيم مال و ثروت را از طريق مشروع در اختيار خودمان بگيريم تا بتوانيم از اين قدرت مادى و اقتصادى استفاده كنيم . وقتى كه دانستيد اسلام طرفدار اين دو قدرت است ( قدرت اخلاقى و قدرت اقتصادى ) , مى بينيد ما زاهدهائى هستيم كه در هر دو ناحيه طرفدار ضعف هستيم و ضعف داريم . زاهدهاى ما , هم ضعف اخلاقى دارند و هم ضعف اقتصادى ما زاهدى هستيم كه هميشه از قدرت اقتصادى , از ثروت دورى گزيده ام , يعنى ضعف را انتخاب كرده ايم مردمى كه پول و ثروت نداشته باشند , مسلم است كارى را كه از اقتصاد ساخته است نمى توانند انجام بدهند و بايد دست دريوزگى پيش ديگران دراز كنند از ناحيه روحى هم اتفاقا ضعيف هستيم چون وقتى ما خودمان را به اين ترتيب تربيت كرديم كه به وسيله دور نگهداشتن خود از مال دنيا به خيال 1 - سوره حديد , آيه 23 . 129 خودمان زاهد شديم , يك روز كه دنيا به همان زاهدها روى مى آورد مى بينيم اختيار از كفش بيرون رفت مى بينيم نه از ناحيه روحى قوى هستيم نه از ناحيه اقتصادى پس زهد در اسلام قوت و قدرت روحى است با اين قوت و قدرت روحى , مال و ثروت دنيا كه قدرت ديگرى است نه تنها به شما صدمه نمى زند بلكه در خدمت شما قرار مى گيرد . عده اى كه آمده بودند و به امام صادق عليه السلام اعتراض مى كردند , فلسفه زهد را نفهميده بودند , شنيده بودند على بن ابيطالب عليه السلام در زمان خودش زاهد بوده و خيال مى كردند كه على عليه السلام طرفدار اين بوده كه انسان بايد در همه شرايط با لباس مندرس زندگى كند و نان جو بخورد , اما اين نان جو خوردن فلسفه اش چيست را نفهميده بودند امام صادق عليه السلام بود كه كه براى اينها تشريح مى كرد تا فلسفه اش را بفهمند على عليه السلام چرا زاهد بود ؟ براى اينكه مى خواست انسان باشد على عليه السلام زاهدى نبود كه يك گوشه افتاده باشد و اسم انزوا را زهد بگذارد . حضرت على ( ع ) و كارهاى توليدى على عليه السلام مردى بود كه بيش از هر كسى وارد اجتماع مى شد و فعاليت اجتماعى و توليد ثروت مى كرد , ولى ثروت در كفش قرار نمى گرفت , ثروت را اندوخته و ذخيره نمى كرد كدام كار توليدى مشروع است كه در آن زمان وجود داشته و على عليه السلام انجام نداده است ؟ اگر تجارت است او عمل كرده , اگر زراعت و باغدارى و درختكارى است , او انجام داده , اگر حفر قنوات است , اگر سربازى كردن است , 130 او انجام داده است . ولى در عين حال كه همه اينكارها را مى كرد , زاهد بود اتفاق مى افتاد كه مى رفت در آن باغستانهاى مدينه كه مربوط به اهل كتاب و غير مسلمانان بود و براى آنان كار مى كرد , خدمت مى كرد , مزد مى گرفت و بعد مزد او بود كه تبديل به نان مى شد به خانه اش گندم مى آورد , جو مى آورد و صديقه طاهره سلام الله عليها با دست خودش آنها را آرد مى كرد , مى پخت و در عين حال وقتى كه به محتاجى , به مسكينى , به يتيمى , به اسيرى برخورد مى كردند فورا او را بر خودشان مقدم مى داشتند اين بود معنى زهد على عليه السلام , شما اين جور زاهد را پيدا بكنيد . زهد على عليه السلام همدردى بود همدردى , انسانيت است او از حق صد درصد مشروع خودش هم استفاده نمى كرد براى خودش به اندازه يك سرباز فقط از بيت المال حقوق قائل بود , ولى در همان هم قناعت مى كرد , حاضر نبود با شكم سير بخوابد چرا ؟ چون دل و وجدان و قلب زنده اش به او اجازه نمى داد مى فرمود : او ابيت مبطانا و حولى بطون قرثى , و اكباد حرى , او اكون كما قال القائل : و حسبك داء ان تبيت ببطنة و حولك اكباد تحن الى القد ( 1 ) آيا من با شكم سير بخوابم ( از چه غذائى ؟ از غذاى مشروع خودش , باز هم حاضر نبود با شكم سير بخوابد مى گفت در اطراف من شكمهاى گرسنه وجود دارند ) در حالى كه از اطراف من شكم گرسنه هست ؟ من 1 - نامه 45 نهج البلاغه فيض الاسلام صفحه[ 970 نامه اى است كه آن حضرت عليه السلام به عثمان بن حنيف انصارى كه از جانب آن بزرگوار حاكم بصره بود نوشته است] . 131 نمى توانم با شكم سير بخوابم . نه تنها همسايه ديوار به ديوار را مى گفت , بلكه مى گفت : و لعل بالحجاز او اليمامة من لا طمع له فى القرص ( 1 ) . شايد در حجاز گرسنه اى باشد كه اين قرص نان گيرش نيايد , شايد در يمامه , كناره هاى خليج فارس گرسنه اى باشد كه همين قرص نان هم گيرش نيايد , چطور من با شكم سير بخوابم ؟ اين است معنى زهد كه نظير اين را اگر پيدا كرديد انسانيت به آن افتخار مى كند , نه اين مردگى كه ما داريم كه اسم بى عرضگى و مردگى و بى حركتى خودمان را زهد گذاشته ايم اين زهد نيست زهد , زهد على عليه السلام است او ابيت مبطانا و حولى بطون غرثى , و اكباد حرى , او اكون كما قال القائل ( 2 ) آيا من از كسانى باشم كه درباره اش مى گويند : و حسبك داء ان تبيت بيطنة ( 3 ) اين درد ترا بس كه با شكم سير بخوابى و در اطرافت افرادى گرسنه بخوابند زهد , همان زهدى است كه رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم داشت با اينكه پيغمبر در اواخر عمر فوق العاده قدرت داشت , ولى اين قدر دلش زنده بود , اينقدر اهل ايثار و گذشت بود كه آيه نازل شد (( ميانه روى را از دست نده )) . يك وقت اصحاب ديدند وجود مقدس پيامبر موقع نماز نيامد , بعدا معلوم شد كه وقت نماز برهنه اى به منزل ايشان آمده و حضرت چيزى نداشته است جز اينكه لباس تنش را بكند و به او بدهد و به اين جهت نتوانسته است به مسجد بيايد به اين مى گويند زهد و انسانيت و لا تجعل يدك مغلولة الى عنقك و لا تبسطها كل البسط فتقعد 3 - 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام نامه 45 صفحه 970 . 132 ملوما محسورا ( 1 ) . رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم يك نفر را مى فرستد كه برايش پيراهنى بخرد , او مى رود يك پيراهن نسبتا عالى مى خرد به دوازده در هم و مى آيد حضرت نگاه مى كنند و مى گويند من به پيراهنى كمتر از اين هم مى توانم قناعت كنم دو مرتبه مى روند و در سر راه كنيزكى را مى بينند كه گريه مى كند , مى پرسند چرا گريه مى كنى ؟ دخترك جواب مى دهد پولى صاحبخانه به من داده و من آن را گم كرده ام حضرت چهار درهم به او مى دهند و روانه مى شوند و بعد با هشت درهم ديگر دو پيراهن مى خرند و يكى از آنها را به عريانى مى دهند در بازگشت مى بيند همين كنيز نشسته و گريه مى كند حضرت سؤال مى كنند چرا گريه مى كنى ! مى گويد : چون خيلى دير شده است مى ترسم اگر به منزل بروم مرا كتك بزنند مى فرمايد : بيا با هم برويم تا شفاعت ترا بكنم , كنيز را با خود مى برد وقتى كنيز در خانه را به حضرت نشان مى دهد حضرت از پشت در فرياد مى كند : السلام عليكم يا اهل البيت عادت ايشان بود كه وقتى مى خواستند وارد خانه كسى شوند سلام مى كردند ( دستور قرآن است كه بدون اجازه داخل خانه كسى نشويد ) همين كارى كه ما مى كنيم و يا الله مى گوئيم البته يا الله ذكر است و چه بهتر كه در اين جور مواقع اعلام مردم با يك يا اللهى باشد . حضرت بلند سلام كرد , اهل خانه كه صداى پيغمبر را شنيدند قلبشان به طپش افتاد , مى دانستند كه پيغمبر تا سه بار سلام نكند بر نمى گردد , حضرت باز سلام كردند , اهل منزل جواب ندادند , 1 - سوره اسراء ( بنى اسرائيل ) آيه 29 . 133 مرتبه سوم كه حضرت سلام كردند , اهل خانه فرياد كردند : السلام عليك يا رسول الله ادخل ادخل داخل شويد فرمود آيا اول صداى مرا نشنيديد ؟ عرض كردند شنيديم , ولى خوشمان مى آمد كه تكرار كنيد , چون سلام شما براى خانواده ما بركت است , ما اگر بار اول جواب شما را مى داديم , از سلامهاى دوم و سوم شما محروم مى شديم ما چون مى دانستيم كه شما تا سه بار سلام مى كنيد , عمدا جواب سلام شما را نداديم , حضرت وارد شدند و فرمودند من براى شفاعتى آمده ام اگر اين كنيزك دير آمده است مزاحمش نشويد عرض كردند يا رسول الله ما به خاطر مقدم شما او را آزاد كرديم حضرت فرمودند خدا را شكر كه با دوازده درهم دو برهنه را پوشانيدم و يك برده را آزاد كردم ( 1 ) اين را مى گويند زاهد اين فلسفه زهد واقعى اسلام است . اين , زنده دلى است , انسانيت و همدردى است . 1 - بحارالانوار جلد 16 , صفحه 214 (( باب مكارم اخلاقه و سيره و سنته صلى الله عليه و آله )) . 134 135 بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين بارى الخلائق اجمعين والصلوة والسلام على عبدالله ورسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا أبى القاسم محمد ( ص ) أعوذ بالله من الشيطان الرجيم : يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم تفكر اسلامى درباره زهد و ترك دنيا عرض كرديم از اين آيه كريمه در كمال صراحت استفاده مى شود كه تعليمات اسلامى بطور كلى در هر شأنى از شؤن زندگى , تعليماتى حياتبخش و زنده كننده است يعنى تعليماتى است كه وقتى در جان انسان قرار بگيرد به انسان روح و حيات و بينش و جنبش مى دهد بنابراين تعليماتى كه اثر حيات بخشى ندارد و برعكس , مردگى و سكون ايجاد مى كند و بشر را از جنبش و حركت باز مى دارد و او را جامد 136 و افسرده مى كند , نمى تواند با اين مقياسى كه اين آيه كريمه به دست مى دهد سازگار باشد و از اسلام نيست علاوه بر اينكه قرآن بالصراحه ادعا مى كند كه تعليمات اسلامى حيات بخش است , تاريخ اسلام هم همين گواهى را مى دهد تاريخ اسلام تا چند قرن نشان داد كه اين تعليمات آنچنان كه قرآن كريم مى گويد , حيات بخش است . امروز غالبا مى بينيم معانى و مفاهيمى كه ما از اسلام داريم خاصيت حيات بخشى و ايجاد زندگى ندارد , پس ناچار بايد تجديد نظرى در اين معانى و مفاهيم بكنيم , شايد مفهوم و تصور ما درباره اين معانى و مفاهيم اشتباه باشد , ما بايد تصور خودمان را تصحيح كنيم و اين است معنى احياء تفكر اسلامى يعنى ما بايد طرز تفكر و طرز بينش خودمان را درباره اسلام اصلاح كنيم آن عينكى كه ما چشم زده ايم و با آن اسلام را مى بينيم , عينك نادرستى است , پس عينك و زاويه ديد خودمان را اصلاح كنيم . در جلسه گذشته بعضى از مفاهيم و معانى اخلاقى اسلام از قبيل زهد و توكل را مطرح كردم و مقدارى مخصوصا درباره زهد بحث كردم البته خودم متوجه بودم كه بحثم كامل نيست , يعنى جميع جوانب مطلب را بحث نكرده ام بنابراين بحث زهد را عجالتا امشب در نظر دارم به صورت مستوفى ترى ايراد كنم چون اين , جزء مفاهيم و تصورات بسيار بسيار اساسى ما درباره اسلام است . زهد و ترك دنيا تصور درباره زهد همان تصور درباره دنياپرستى و ترك دنيا 137 و اينجور معانى و مفاهيم است اگر چه اين كلمه به اين معنا در قرآن كريم نيامده است ولى اين قدر در سنت اسلامى , در كلمات پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و در كلمات اميرالمؤمنين عليه السلام و ساير أئمه آمده است كه نمى شود ترديد كرد كه يك معنى و مفهومى در اسلام مقدس شمرده شده است و مردم به سوى آن دعوت شده اند كه آن معنى و مفهوم با لفظ زهد تعبير شده است . در ادبيات اسلامى يعنى در نظم و نثر اسلامى خواه در مظهر عربى و خواه در مظهر فارسى آن مسئله زهد زياد مطرح شده است حالا بايد ببينيم تصور و به عبارت ديگر طرز تفكر ما درباره زهد از نظر اسلام با توجه به شواهد و دلائل و تعليماتى كه قرآن كريم در اين زمينه دارد , چگونه بايد باشد . كلمه زهد در اصل معنى لغوى يعنى (( بى ميلى )) , (( بى رغبتى )) اگر عرب كلمه زهد را در مورد بالخصوصى بكار ببرد معنى آن اين است كه فلان شخص به فلان شى ء رغبتى ندارد زهد فيه , يعنى طبعا رغبت ندارد ولى قدر مسلم اين است كه زهدى كه در تعاليم اسلام و در تعليمات مسيحى و غير مسيحى در مورد دنيا استعمال مى كنند , اصطلاح خاصى است . آيا زهد يعنى بى رغبتى طبيعى ؟ زاهد كسى نيست كه به حسب طبيعت به اشياء بى رغبت است , مثل مريضى كه به غذا ميل ندارد يا آدمى كه از شيرينى بدش مى آيد , ميل به شيرينى ندارد , و يا مثل كسى كه از نظر جنسى ناتوانى خاصى 138 دارد , ميل به زن ندارد يعنى مقصود از زاهد , كسى نيست كه طبيعتا به حكم غريزه به امور دنيوى بى ميلى دارد , بلكه زهد به صورت يك مفهوم اخلاقى ذكر مى شود , و زاهد يعنى كسى كه به حسب طبيعت و غريزه , به لذت مادى رغبت دارد ولى به خاطر هدفها و منظورهاى بالخصوصى عمل و رفتارش مانند عمل مردم بى رغبت است يعنى از چيزى كه به آن ميل و رغبت دارد بخاطر هدفى صرف نظر مى كند به عبارت ديگر توجه روحى و فكرى به چيزى و آن را هدف فعاليت قرار دادن يك مطلب است , و رغبت طبيعى مطلب ديگرى است زهد , بى اعتنائى به امور مورد رغبت طبيعى است , پس اين را به حسب عرف زهد مى گويند . زهد يعنى انسان از امور مورد طبع خودش به خاطر هدفى دست بردارد حالا بايد روى آن هدف بحث كرد و نظر اسلام را مشخص نمود اولا ببينيم آيا در اسلام چنين چيزى به صورت يك امر واجب يا مستحب هست ؟ يعنى آيا اسلام به صورت وجوبى يا استحبابى توصيه كرده است كه انسان به خاطر هدفى احيانا از لذات مادى موافق طبيعت خودش در دنيا چشم بپوشد ؟ يا اساسا در اسلام چنين چيزى وجود ندارد و اصلا در اسلام توصيه به ترك لذت مادى براى يك هدف كه آن هدف هر چه مى خواهد باشد , نشده است ؟ اگر قبول كرديم كه در اسلام چنين چيزى هست , مرحله بعدش اين است كه اسلام زهد را به خاطر چه هدفهائى توصيه كرده است ؟ آن هدفهاى عالى كه اسلام به خاطر آن بى اعتنائى به مشتهيات را 139 لازم و مقدمه و شرط دانسته , چيست ؟ بطور كلى چه هدفهائى وجود دارد كه راه رسيدن به آن اهداف اين است كه انسان نسبت به لذتهاى دنيا حالت اعراض داشته باشد و اسلام هم آن هدفها را مى پسندد و مى پذيرد و توصيه مى كند ؟ بعضى خيال مى كنند كه فلسفه زهد اين است كه كار دين از كارهائى از قبيل تجارت و زراعت و صنعت جداست و هر كدام از آن به دنيائى جداگانه تعلق دارد كار دين عبادت است و كار دنيا كسب و تجارت و زراعت و صنعت و مديريت و امثال اينها و زهد يعنى رو آوردن از كار دنيا به كار آخرت البته اين غلط است زيرا آن امورى كه به عنوان كار دنيا خوانده شده مورد توصيه اسلام است و زهد شامل آنها به هيچ وجه نمى شود دو نوع زهد است كه ما با مراجعه به نصوص قطعى اسلامى مى توانيم بفهميم كه اين دو نوع زهد در اسلام وجود ندارد ولى در غير اسلام اين دو نوع زهد وجود دارد . يكى از آنها به اين معناست كه كار دنيا و كار آخرت از يكديگر جداست يعنى ما دو نوع كار داريم , بعضى كارها مربوط به دنياست مانند كسب و تجارت و زراعت و صنعت و دنبال روزى و تحصيل مال رفتن هر چيزى كه مربوط به زندگى دنياست , مال دنياست و تعلق دارد به اين دنيا و اساسا به دنياى ديگر تعلق و وابستگى ندارد در مقابل , كارهاى ديگرى است كه به زندگى دنيا بستگى ندارد و مربوط نيست , يعنى تأثير مثبت و مفيدى در زندگى دنيا ندارد اگر تأثير مضر نداشته باشد , اسم آنها عبادت است , عبادت يعنى مثلا دعا خواندن , روزه گرفتن , رياضت كشيدن آن وقت زهد يعنى رها كردن زندگى 140 دنيا براى اينكه انسان فراغت پيدا كند براى كارهاى آخرت . كتاب المنجد ( 1 ) در لغت عربى و به سبك ديكسيونرهاى فرنگى است البته قبل از اين , كتابى نزديك به همين سبك نوشته شده بود بنام اقرب الموارد كه المنجد بيشتر از آن اقتباس كرده است المنجد زهد را بهمين مفهومى كه عرض كردم معنى كرده است كه درست مفهوم مسيحى است در المنجد زهد اينگونه معنى شده است : زهد : اى ترك الدنيا للتخلى للعبادة , يعنى كار دنيا را رها كرد براى اينكه براى عبادت فراغت پيدا كند روى اين حساب اساسا كار دنيا و آخرت از هم جداست و دو حساب دارد , كارهائى مربوط و متعلق به زندگى دنياست اينها مال دنياست و ذره اى به درد آخرت انسان نمى خورد بلكه شايد صدمه هم بزند و كارهاى ديگرى مال آخرت است كه اسم آنها عبادت است و آنها بدرد كار دنيا نمى خورد و احيانا صدمه هم مى زند . پس زهد يعنى رها كردن كارهاى دنيا براى رسيدن به آن دسته از كارها كه اسمش را مى گذاريم كار آخرت آن وقت براى اينكه ما بتوانيم زاهد باشيم , راهى بجز جدا كردن خود از اجتماع نداريم , راهش عزلت و انزوا و رهبانيت و غارنشينى و ديرنشينى و صومعه نشينى است نتيجه اش همان رهبانيتى است كه مى دانيم در دنياى مسيحيت چقدر رايج بوده است . آيا اسلام چنين مفهوم و تصورى را براى زهد مى پذيرد ؟ نه , 1 - المنجد كتاب لغت است به زبان عربى كه به وسيله يكى از پدران روحانى مسيحى لبنان كه از آباء يسوعى و عرب است , نوشته شده است . 141 اين از واضحات است و احتياج به استدلال ندارد كه من بخواهم استدلال كنم من در كتاب مسئله حجاب نوشته ام كه بعضى خيال كرده اند فلسفه حجاب تمايل به رياضت و رهبانيت است كه اين را از نظر اسلام رد كرده و بعد مفصل بحث كرده ام كه اصلا اسلام با رياضت و رهبانيت , يعنى با انعزال از اجتماع صد درصد مخالف است پيغمبر صريحا فرمود : لا رهبانية فى الاسلام ( 1 ) . در اسلام رهبانيت يعنى كناره گيرى از زندگى براى رسيدن به آخرت اصلا وجود ندارد حتى فرمود : رهبانيت و سياحت امت من جهاد است گذشته از اين , اسلام صريحا به آن چيزهائى كه مكاتب ديگر آن را دنيا مى نامند توصيه كرده و آنها را جزء عبادات دانسته است بعضى از مستمعين نوشته اند كه در قرآن كلمه زهد وجود دارد : و كانوا فيه من الزاهدين ( 2 ) . من به اين آيه توجه داشتم , عرض كردم يك زهد لغوى است و يك زهد مصطلح . اين , آن زهد لغوى و شاهد بر مدعاى من است كه عرض كردم زهد فيه , يعنى اعتنا به او نداشت , بى رغبت بود اين آيه درباره حضرت يوسف است كه آنها قدر يوسف را ندانستند و اهميتى به او نمى دادند لذا او را به چند درهم معدود فروختند بنابراين زهد به آن معنى اصطلاحى كه مورد بحث است در قرآن نيست به هر حال چيزهايى را كه زهد مسيحيت جزء دنيا مى داند اسلام آنها را با يك شرط جزء آخرت مى داند و آن اينكه براى خدا صورت گرفته باشد اسلام فرقى 1 - بحارالانوار جلد 70 صفحه 115 بجاى لفظ ( فى الاسلام ) , ( فى امتى ) است . 2 - سوره يوسف , آيه 20 . 142 بين دنيا و آخرت به آن شكل كه كارها را دو دسته كند , قائل نيست . از نظر اسلام تجارت يا زراعت مى تواند مال دنيا باشد و مى تواند مال آخرت باشد يعنى وابستگى دارد به هدف شما , اگر كار و كسب مى كنيد , از راه مشروع آن وارد شويد , تجارت اگر مى كنيد نخواهيد ربا بخوريد , نخواهيد معامله تان غررى باشد , نخواهيد بى انصافى كنيد , بلكه تجارت مى كنيد براى اينكه توليد ثروت كنيد و خودتان را از ذلت و تكدى نجات دهيد , براى اينكه به جامعه خودتان خدمت كنيد , براى اينكه قدرت اقتصادى جامعه خودتان را افزايش دهيد , از نظر اسلام اين , عبادت است زراعت و دامدارى نيز اگر چنين باشد عبادت است بنابراين در اسلام اينها از قلمرو آخرت بيرون نيستند , تمام اينها براى انسانى كه هدفهاى اسلامى را مى شناسد و دنبال هدفهاى اسلامى مى رود داخل در قلمرو عبادت است در مقابل اين امور , آنچه كه مكاتب ديگر آنها را عبادت مى دانند نيز از نظر اسلام جزء زندگى دنياست , يعنى نماز و روزه نه تنها به درد آخرت مى خورد , به درد دنيا هم مى خورد , دعا نه تنها به درد آخرت مى خورد , به درد دنيا هم مى خورد , و همچنانكه تجارت و زراعت مى تواند به آخرت تعلق داشته باشد عبادت هم براى زندگى دنيا مفيد است . بنابراين زهد به اين معنى كه ما دو قلمرو در نظر بگيريم يكى براى دنيا و ديگرى براى آخرت , در اسلام وجود ندارد اسلام گفته چه چيزى حلال است و چه چيزى حرام , گفته شراب حرام است , شراب هم براى دنياى تو مضر است و هم براى آخرت تو , گفته قمار و ربا حرام است , اينها هم براى دنياى تو مضرند و هم براى آخرت 143 تو , اگر اسم اينها را دنيا مى گذارى بگذار اين يك نوع از زهد بود كه زهد مسيحى است و اين را اسلام نمى پذيرد ولى متأسفانه تصور بسيارى از ما درباره زهد همين شكل مسيحى آن است . برداشت غلط ديگر از زهد زهد مفهوم ديگرى دارد كه اين مفهوم را نيز بايد توضيح دهيم و آن اينكه نمى گوئيم قلمرو دنيا و قلمرو آخرت , نه , همه كارهاى دنيا را چون وظيفه است بايد انجام بدهيم , ولى حساب لذت دنيا از حساب لذت آخرت جداست , ما يا بايد در دنيا لذت ببريم و از لذت آخرت محروم باشيم يا لذت آخرت را به دست آوريم و خودمان را از لذت دنيا محروم كنيم اينهم خودش يك طرز تفكرى است اين اشخاص نمى گويند كه بايد كار و كسب و زندگى را رها كرد , مى گويند چون وظيفه است انجام مى دهيم ولى كوشش مى كنيم در اين دنيا لذت نبريم براى اينكه هر چه در اين دنيا لذت ببريم از لذت آخرت ما كاسته مى شود . هر چه كه در دنيا خوشى كنيم از خوشى هاى آخرت ما كاسته مى شود پس در اينجا لذت دنيا را مى دهيم تا لذت آخرت را بگيريم ابوعلى سينا در نمط نهم (( اشارات )) مى گويد : المعرض عن متاع الدنيا و طيباتها يسمى باسم الزاهد يعنى به كسى كه از لذت دنيا اعراض مى كند براى اينكه به لذت آخرت برسد , اصطلاحا زاهد مى گويند اما اين چطور است ؟ آيا اصل معاوضه لذتها صحيح است ؟ آيا اسلام براى لذتها دو قلمرو قائل است , يعنى معتقد است كه اگر انسان 144 لذت دنيائى برد , ديگر بايد از لذت آخرت محروم باشد ؟ از آن طرف , آيا اسلام معتقد است كه اگر انسان خودش را از لذت دنيا محروم كرد در آن دنيا به او لذت مى دهند و مى گويند چون خودت را در دنيا از لذت محروم كردى , در عوض در اينجا بيا بگير ؟ به عبارت ديگر آيا براى هر كسى يك مقدار اعتبار لذت قائل شده اند و او بايد آن را وصول كند يا در دنيا يا در آخرت ؟ اگر در دنيا وصول كرد حسابش تمام مى شود , اما اگر وصول نكرد حق دارد در آخرت وصول كند ؟ بعضى خيال مى كنند مفهوم : اذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا ( 1 ) همين است ! نه , اينهم درست نيست مطمئنا اگر كسى در دنيا خودش را از لذتهاى دنيا محروم كند به اين حساب كه در آن دنيا به او لذت بدهند , در آن دنيا روى اين حساب به او لذت نمى دهند نمى گويند تو چه بنده خوبى بودى كه در دنيا لذت نبردى , حالا كه در دنيا محروميت كشيدى عوض آن محروميت , اينجا به تو لذت مى دهيم نمى گويند تو از ما يك مقدار لذت طلبكارى حالا كه قبلا از آن استفاده نكرده اى , الان استفاده كن قطعا چنين چيزى وجود ندارد يعنى لذتهاى آخرت نتيجه محروميتهاى عمدى كه بشر خودش براى خودش ايجاد كند , نيست , بلكه مولود عوامل ديگر است . اما طرف ديگر قضيه اين است : آيا اگر ما لذت دنيا را برديم در آن دنيا مى گويند چون لذت دنيا ولو لذت حلال دنيا را برده ايد , ديگر حق نداريد لذت ببريد ؟ پس بنابراين , شما يكى از دو بدبختى را بايد تحمل كنيد يا در دنيا محروميت بكشيد يا در آخرت و اين دو با 1 - سوره احقاف , آيه 20 . 145 هم جمع نمى شوند . اينهم از نظر منطق اسلام مردود است . على عليه السلام در نهج البلاغه مى فرمايد : ان المتقين ذهبوا بعاجل الدنيا و آجل الاخرة , سكنوا الدنيا بأفضل ماسكنت , و اكلوها بأفضل ما اكلت ( 1 ) . متقين و پرهيزكارانى در دنيا هستند كه هم نعمت دنيا را برده اند و هم نعمت آخرت را در دنيا در بهترين مسكنها نشسته اند و بهترين غذاها را خورده اند و در عين حال به نعمت عقبى هم رسيده اند . بلى از نظر اسلام در دنيا يك لذتهائى حرام است , لذت حرام دنيا انسان را از لذت آن دنيا محروم مى كند بلكه عقاب آن دنيا را مى آورد لذت زنا مسلما انسان را از لذتهاى اخروى محروم مى كند و بلكه عذاب اخروى مى آورد لذت شراب قطعا انسان را از لذتهاى آن دنيا محروم مى كند لذت قمار ( اگر لذتى داشته باشد ) همين طور , لذت ربا همين طور , لذت غيبت و دروغ گفتن و بطور كلى لذت هر كار حرامى همينگونه است , اما لذت حلال اينطور نيست , قرآن تصريح كرده است كه ما خوشيها را در دنيا حلال كرديم , مى گويد هر چه خوشى و هر چه پاكيزگى و هر چه كه بدبختى براى بشر نمى آورد را حلال كرديم . قرآن مى گويد ما آن لذتى را حرام كرديم كه واقعا لذت نيست , بدبختى است شراب را تو خيال مى كنى لذت و خوشى است اما متوجه عواقب آن براى روحت , براى بدنت و براى اجتماعت 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام نامه 27 صفحه[ 886 اين نامه از عهد و پيمانهاى آن حضرت عليه السلام است به محمدبن ابى بكر رضى الله عنه , تحف العقول صفحه] 173 . 146 نيستى . تو لذت آنى زنا را مى بينى , ولى عواقبش را نمى بينى قرآن مى گويد زنا را چون خبيث و زيان آور است ما حرام كرديم والا هر لذتى را كه عواقب ناگوار نداشته باشد حلال كرده ايم قرآن مى فرمايد : يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث ( 1 ) . چه منطق عالى اى ! هر چه كه خوشى است , نه يك خوشى آنى , بلكه خوشى اى كه براى بدن , براى روح و جامعه , عواقب ناگوار ندارد حلال است و هر چه كه پليد مى باشد , حرام است قل من حرم زينة الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق ( 2 ) . بگو چه كسى حرام كرده است زيورهاى خدا را كه براى بشر آورده است ؟ چه كسى رزقهاى پاكيزه را حرام كرده است ؟ كلوا من طيبات ما رزقناكم ( 3 ) . از روزيهاى پاك و پاكيزه اى كه ما داده ايم استفاده ببريد پس اين منطق هم در باب زهد , در اسلام وجود ندارد كه كسى خيال كند من از لذت حلال دنيا چشم مى پوشم براى اينكه در عوض لذتى در آخرت بمن بدهند و معاوضه كنند چنين معاوضه اى وجود ندارد . مفهوم واقعى زهد ولى در عين حال در اسلام زهد وجود دارد البته آنچه كه در اسلام به نام زهد ناميده مى شود , اولا بدانيد كه واجب نيست , يك فضيلت و يك كمال است , اما فضيلت و كمالى كه هدفش نه آن دو هدفى است كه عرض كردم , بلكه چيز ديگر است بلى در اسلام در 1 - سوره اعراف , آيه 157 . 2 - سوره اعراف , آيه 32 . 3 - سوره طه , آيه 81 . 147 مواردى براى هدفها و منظورهائى توصيه شده است كه انسان زهد بورزد يعنى توصيه شده كه انسان لذت پرست نباشد , خودش را در لذتهاى دنيا غرق نكند , حتى اگر خودش را در لذتهاى حلال هم غرق بكند , كار حرامى نكرده است , ولى اگر نكند يك كار اخلاقى بزرگ انجام داده است اسلام با لذت پرستى ولو از طريق حلال موافق نيست . هدفهاى زهد اسلام اسلام براى چندين هدف قبول مى كند كه انسان در دنيا زاهد باشد , يعنى از لذتهاى حلال چشم بپوشد انسان در شرايطى قرار مى گيرد كه در آن , انسانهاى ديگر مثل او يا بيشتر از او احتياج دارند در اينجا انسان چه مى كند ؟ ايثار مى كند , جود و بخشش مى كند , لذتى را كه براى خودش حلال و جايز است به ديگرى مى دهد , نمى خورد تا به ديگران بخوراند نه اينكه نمى خورد و دور مى ريزد تا در آخرت به او بدهند بخورد ! اگر چنين كند آنجا به او مى گويند كار احمقانه اى كرده اى كه دور ريختى به خيال اينكه اينجا بدهيم به تو بخورى نمى پوشد براى اينكه بپوشاند , نمى خورد براى اينكه ديگران استراحت كنند و آرام بگيرند آسايش نمى كند براى اينكه بتواند ديگران را در آسايش وارد كند لذت نمى برد براى اينكه به ديگران لذت برساند اين , ايثار است , يكى از عاليترين و باشكوه ترين شئون و خصائص انسانى است , يكى از انسانى ترين كارهاى بشر است , زهد است ولى زهد انسانى , زهد صحيح , زهد عالى اين , آن 148 زهدى است كه على بن ابيطالب دارد . نمى خورد ولى دور نمى ريزد زحمت مى كشد , به دست مى آورد , ولى نمى خورد براى اينكه بخوراند , نمى پوشد براى اينكه ديگران را بپوشاند : و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا , انما تطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا شكورا ( 1 ) . آيا اسلام اين جور زهد و اعراض از لذت دنيا را مى پذيرد ؟ اين گونه اعراض را كه هدف انسانى دارد , هدف معقول دارد , مى پذيرد ؟ البته مى پذيرد , اصلا كدام عقل و دل است كه اينگونه زهد را بفهمد و نپذيرد ؟ اگر دينى چنين زهدى را توصيه نكند , آن , دين نيست اگر يك مكتب اخلاقى چنين زهدى را توصيه نكند , آن مكتب از مفاهيم عالى انسانى با خبر نيست , از انسانيت چيزى نمى فهمد . اين يكى از هدفها و فلسفه هاى زهد است , زهدى كه عقل و وجدان آن را مى پذيرد اسلام به اينگونه زهد توصيه كرده است قرآن درباره عده اى از اصحاب پيغمبر , انصار و مؤمنينى كه در مدينه بودند مى فرمايد : و يؤثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصه ( 2 ) . ولو اينكه خودشان در سختى به سر مى برند , در مشقت به سر مى برند , ولى برادران مسلمان خودشان را بر خودشان مقدم مى دارند , آنها را بر خودشان ترجيح مى دهند زين العابدين عليه السلام روزه مى گرفت و دستور مى داد غذائى براى خودش آماده مى كردند و معمولا دستور مى داد غذائى از گوشت باشد مانند آبگوشتهايى كه ما مى پزيم مى پختند وقت افطار كه مى شد خودش مى آمد سر ديگ غذا , دستور مى داد 1 - سوره دهر , آيه 9 - 8 . 2 - سوره حشر آيه 9 . 149 ببرند براى فقرا و ضعفا و بيچارگان در آخر كار يك كاسه به اندازه خوراك يك نفر براى شخص خودش نگاه مى داشت , البته از نظر اسلام عائله را قبل از خود و بيگانگان بايد غذا داد و چه بسيار اتفاق مى افتاد كه آن آخر كار كه براى خودش يك كاسه باقى مانده بود فقيرى مى رسيد و آن را هم به فقير مى داد اين را مى گويند زهد , اين را مى گويند يك عمل شكوهمند و انسانى اين , يك فلسفه زهد است اسلام اين نوع زهد را كه نه معنى آن تحمل محروميت بى منطق است كه دور بريزيم تا در آخرت لذت بدهند كه لذت هم نخواهند داد يا قلمرو دنيا را از قلمرو آخرت جدا كنيم , تأييد مى كند . در زهد اسلامى , زاهد , زهد مى ورزد كه ايثار كرده باشد , زهد مى ورزد كه همدردى كرده باشد همدردى يكى ديگر از اهداف زهد اسلامى است يعنى يك انسان در مقامى كه برايش مقدور است بايد ايثار كند , ولى گاهى كار به جائى مى رسد كه از ايثار هم كارى ساخته نيست در شرايطى زندگى مى كند كه مردم بينوا آنقدر زياد و فراوانند كه او نمى تواند با دادن لباسى كه مى پوشد , آنها را بپوشاند , يا با دادن غذاى خود , آنها را سير كند و يا با بخشيدن پولى كه در جيب خودش دارد , آنها را متمكن كند از اينها گذشته است جامعه اى است فقير و مفلوك و بيچاره كه در گوشه هاى مملكت , مردم نان جو هم گيرشان نمى آيد , يك وقتى مى گفتند در سيستان بچه ها را روزها مثل حيوان در صحرا رها مى كنند تا علف بخورند از يك نفر كه در چنين جامعه اى است چه كارى ساخته است ؟ تنها يك كار ساخته است , همدردى كردن , فقط مى تواند بگويد حالا كه برادرانم ندارند بخورند , من 150 چرا بخورم ؟ حالا كه برادرانم ندارند بپوشند , من چرا لباس فاخر بپوشم ؟ به عبارت ديگر حالا كه قادر نيست كمك مادى كند و ديگران را از فقر و مسكنت برهاند با همدردى كردن كمك روحى به آنها مى رساند همين مقدار كه مى توانم , به آنها كمك روحى مى كنم نه كمك جسمى ايثار , كمك مادى است اينهم خودش فلسفه اى است . باز در كلمات على عليه السلام كه اول زاهد جهان است اين فلسفه را مى بينيم كه على عليه السلام زاهد با هدف است او مخصوصا وظيفه پيشوايان امت مى داند كه با ديگران حداقل همدردى كنند , يعنى اگر نمى توانند به آنها كمك مادى كنند , كمك روحى بكنند چون چشم ضعيفان به پيشوايان امت است على عليه السلام مى گفت من نمى خورم تا همين مقدار بتوانم به روح ضعفاى امت خودم كمك كنم و بگويم اگر شما نداريد بخوريد من هم كه دارم نمى خورم تا مثل شما باشم . حديث حضرت على ( ع ) در فلسفه زهد از كلمات خود آن حضرت است : ان الله جعلنى اماما لخلقه , ففرض على التقدير فى نفسى مطعمى و مشربى و ملبسى كضعفاء الناس , كى يقتدى الفقير بفقرى و لا يطغى الغنى غناه ( 1 ) . خدا مرا پيشوا قرار داده است و من وظيفه خاصى دارم كه در خوراك و پوشاك و در زندگيم مانند ضعيف ترين افراد امت باشم , تا فقير به اين وسيله تسكين خاطرى پيدا كند و غنى هم كه مرا مى بيند كه در رأس اجتماع هستم غنايش او را طاغى و ياغى نكند . 1 - اصول كافى جلد 2 صفحه 227 . 151 داستانى است از يكى از بزرگان علماى شيعه , مرحوم وحيد بهبهانى ( محمدبن باقربن محمد اكمل ) از بزرگان علما و استاد بحرالعلوم و ميرزاى قمى و كاشف الغطاء و از كسانى است كه حوزه علمى او در كربلا حوزه بسيار پربركتى بوده و در كربلا هم زندگى مى كرده است ايشان دو پسر دارد يكى به نام آقا محمد على صاحب كتاب (( مقامع )) و ديگرى به نام آقا محمد اسماعيل در شرح حال اين مرد بزرگ نوشته اند روزى عروسش ( زن آقا محمد اسماعيل ) را ديد كه جامه هاى عالى و فاخر پوشيده است , به پسرش اعتراض كرد كه چرا براى زنت اينجور لباس مى خرى ؟ پسرش خيلى جواب روشنى داد , گفت : قل من حرم زينة الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق ( 1 ) مگر اينها حرام است ؟ لباس فاخر و زيبا را چه كسى حرا كرده است ؟ گفت پسركم نمى گويم كه اينها حرام است , البته حلال است , من روى حساب ديگرى مى گويم , من مرجع تقليد و پيشواى اين مردم هستم , در ميان اين مردم غنى هست , فقير هست , متمكن هست , غير متمكن هست , افرادى كه از اين لباسهاى فاخر و فاخرتر بپوشند هستند ولى طبقات زيادى هم هستند كه نمى توانند اينجور لباسها بپوشند , لباس كرباس مى پوشند , ما كه نمى توانيم اين لباسى را كه خودمان مى پوشيم براى مردم هم تهيه كنيم و نمى توانيم كه آنها را در اين سطح زندگى بياوريم ولى يك كار از ما ساخته است و آن همدردى كردن با آنهاست آنها چشمشان به ماست , يك مرد فقير وقتى زنش از او لباس فاخر مطالبه مى كند , يك مايه تسكين خاطر دارد , 1 - سوره اعراف , آيه 32 . 152 مى گويد : گيرم ما مثل ثروتمندها نبوديم , ما مثل خانه آقاى وحيد زندگى مى كنيم بين زن يا عروس وحيد اينجور مى پوشد كه تو مى پوشى ؟ واى به حال آن وقتى كه ما هم زندگيمان را مثل طبقه مرفه و ثروتمند كنيم كه اين يگانه مايه تسلى خاطر و كمك روحى فقرا هم از دست مى رود , من به اين منظور مى گويم ما بايد زاهدانه زندگى كنيم كه زهد ما همدردى با فقرا باشد روزى كه ديگران توانستند لباس فاخر بپوشند ما هم لباس فاخر مى پوشيم . اين وظيفه همدردى براى همه است ولى براى پيشوايان امت خيلى بيشتر و دقيقتر است اين داستان را كه مى خواهم عرض بكنم در (( نهج البلاغه )) است و زياد شنيده ايد : على عليه السلام بعد از جنگ جمل كه در آن فاتح شدند , وقتى وارد بصره شدند , وارد بر خانه علاء بن زياد شدند و او خانه بسيار مجللى داشت حضرت , اول به صورت اعتراض مانندى به او فرمودند اين خانه به اين بزرگى را مى خواهى چكار كنى ؟ در خانه كوچكترى هم مى توانى زندگى كنى , تو در آخرت به خانه بزرگ احتياج دارى , بعد فرمودند بلى مى توانى همين خانه بزرگ را وسيله خانه بزرگترى در آخرت قرار بدهى به شرط اينكه در اين خانه مهمان بياورى و آن را وسيله قرار دهى براى خدمت كردن به خلق . بعد آن مرد عرض كرد : يا اميرالمؤمنين ! اشكو اليك اخى عاصم بن زياد ( 1 ) من شكايت برادرم عاصم بن زياد را خدمت شما مى كنم فرمودند چطور شده است ؟ عرض كرد برادرم , زاهد و راهب و گوشه - 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 200 صفحه 663 . 153 نشين شده , حاضر نيست غذاى خوب بخورد و اصرار دارد غذاى نامطبوع بخورد و لباس خيلى درشت بپوشد و از لذت دنيا كناره گيرى كرده است . حضرت على عليه السلام فرمودند : على به ( 1 ) . يعنى احضارش كنيد . عاصم را آوردند , حضرت با بيان عتاب آميزى به او فرمودند : يا عدى نفسه ( 2 ) اى ستمگرك بر خود لقد استهام بك الخبيث ( 3 ) آيا شيطان تو را گول زده است ؟ شيطان بر تو مسلط شده است ؟ چرا نعمتهاى خدا را رها كرده اى ؟ تو كوچكتر از اين هستى كه خدا از تو بازخواست كند كه چرا از نعمتهاى من استفاده كردى , خدا نعمتها را براى استفاده كردن خلق كرده است اين مرد جواب خيلى روشنى داشت , گفت : يا اميرالمؤمنين هذا انت ( 4 ) . شما كه اين حرف را به من مى زنيد , خودتان هم كه مثل من زندگى مى كنيد , لباس من كه از لباس شما درشتتر نيست , خوراك من از خوراك شما پائينتر نيست من مثل شما زندگى مى كنم , فرمود : اشتباه كرده اى , من پيشواى خلقم و تو يكى از مأمومين هستى . ان الله تعالى فرض على ائمة الحق ان يقدروا انفسهم بضعفة الناس كيلا يتبيغ بالفقير فقره ( 5 ) وظيفه پيشوايان و امامان و زمامداران امت وظيفه ديگرى است خداوند بر زمامداران حق واجب كرده است كه زندگى خودشان را در سطح پائين ترين افراد قرار بدهند , چون چشم توده مردم به آنهاست , براى اينكه با آنها همدردى كرده باشند , براى اينكه تسكينى براى آنها به وجود آورند و يك كمك 5 - 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام , خطبه 200 صفحه 663 . 154 روحى به آنها كرده باشند البته در حدى كه مى توانند بايد كمك مادى بكنند , ولى در يك حدودى امكان كمك مادى وجود ندارد و بايد كمك روحى كرد . اينهم فلسفه ديگرى براى زهد آيا اسلام همان طور كه ايثار و كمك مادى را مى پذيرد , همدردى و كمك روحى را هم مى پذيرد ؟ بلى مى پذيرد چون اين هم باز يك كار هدفدار است , هدف معقول و مشروع . چندين هدف ديگر در زهد اسلامى وجود دارد كه تمام آنها زهد را يك امر معقول و انسانى مى سازند كه آن هدفها را در جلسه ديگر به عرض شما خواهم رساند . 155 بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين بارى الخلائق اجمعين والصولة والسلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد ( ص ) اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم فلسفه زهد در تفكر اسلامى يكى از موضوعات زنده در تعليمات اسلامى (( زهد )) است , ولى مى توانيم بگوئيم امروز اين مفهوم يك شكل مرده اى پيدا كرده , يعنى دچار انحراف و تحريف شده است . در جلسه گذشته دو مفهوم و دو تصور از (( زهد )) را ذكر كردم و عرض كردم اين دو تصور هيچ كدام با تعليمات اسلامى منطبق نيست زهد يعنى انسان به يك زندگى ساده قناعت كند , در خوراك , در لباس , 156 در مسكن و در تمام شئون زندگى ساده باشد و به كم قناعت كند , اما براساس يك حكمت و فلسفه خاص , نه براساس اينكه كار دنيا از كار آخرت جداست و نه براساس اينكه ميان لذت دنيا و لذت آخرت تضاد و تعارض است , بلكه براى ضرورتهايى كه يا عموما و يا در مواقع و ظروف خاصى پيش مى آيد كه عرض كردم يكى از آنها ايثار است يعنى انسان در شرايطى كه افراد ديگر هم احتياج دارند و فقيرند , به خاطر اينكه بتواند به آنها خير و كمك برساند , خودش براى خودش محروميت ايجاد مى كند اين يك كار فلسفه دار و يكى از شكوهمندترين خصائل انسانى است كه انسان خودش را فداى ديگران بكند , لذت و آسايش خودش را فداى لذت و آسايش ديگران بكند اين , آن چيزى است كه قرآن كريم در سوره مباركه ( هل اتى ) با زبان بسيار رسايى آن را ستايش كرده است . در رابطه با آن داستان معروف است كه على عليه السلام و خاندان پاكش غذاى خودشان را يك شب به يك فقير , يك شب به يك يتيم و شب ديگر به يك اسير ايثار كردند , آنچنان عظمت و اهميت داشت كه سوره اى در اين باره نازل شد : و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا , انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزآء و لا شكورا ( 1 ) . يعنى غذاى خودشان را در حالى كه به آن احتياج داشتند , وقتى نيازمند ديگرى را ديدند , فقير , يتيم و اسيرى را ديدند , از خودشان گرفتند و به ديگرى دادند براى چه ؟ فقط براى رضاى خدا . اين يك زهد فلسفه دار و علامت زندگى روح بشر است , اما 1 - سوره دهر , آيه 9 - 8 . 157 آن دو تصور ديگرى كه براى زهد عرض كردم در تصور مرده است , يعنى دو تصورى است كه نشان دهنده هيچ نمونه اى از حيات در بشر نيست , منشأش دو فكر غلط است آدم خيال مى كند كه حساب دنيا از حساب آخرت و حساب آخرت از حساب دنيا جداست , و نمى داند كه عبادتش همان طور كه براى آخرت او مؤثر است براى دنياى او هم مؤثر است و به طور كلى زندگى دنيايش همين طور كه براى دنيايش مؤثر است , براى آخرتش مؤثر است يك فكر غلط مى كند , به دنبال آن قدم غلط برمى دارد , به صورت يك موجود بى حس و مرده درمى آيد و نتيجه اين مى شود كه دنيا و كار دنيا و زندگى دنيا را رها مى كند , مى رود در يك غار يا صومعه مى نشيند و گوشه عزلت اختيار مى كند به خيال اينكه از اين راه به آخرت برسد , در نتيجه هم از دنيا محروم مى شود و هم از آخرت , و خودش هم يك موجود بى خاصيت و بى اثر مى گردد اين , تصور مرده اى از زهد است با آن تصور ديگر كه خيال كنيم خداوند بخيل است از اينكه لذت دنيا را به همان كسى بدهد كه لذت آخرت را مى دهد و لذت آخرت را به همان كسى بدهد كه لذت دنيا را مى دهد يعنى خيال كنيم كه امكان ندارد انسان هم در دنيا يك زندگى مرفه داشته باشد و هم در آخرت سعادتمند باشد و در نتيجه لذتهاى دنيا را بر خودمان تحريم كنيم تا در آخرت به ما لذت بدهند اين يك تصور مرده است و كسى كه چنين تصورى دارد به صورت يك موجود مرده درمى آيد . اما آن كسى كه رضاى خدا را در چيز ديگرى تشخيص مى دهد , رضاى خدا را در تراحم و تعاطف و خدمت به خلق تشخيص مى دهد , 158 رضاى خدا را در اين تشخيص مى دهد كه : و يؤثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة ( 1 ) . از خود مى كند و به ديگرى مى دهد , او به صورت يك موجود زنده درمى آيد و حيات عاليترى دارد , چنين موجودى را بايد گفت انسان زنده و بلكه زنده ترين انسانها . گفتيم فلسفه ديگر زهد , همدردى و هم سطحى است افراد بشر بايد در زندگى مادى تا حدودى كه ممكن است هم سطح يكديگر زندگى كنند اختلافات طبقاتى كه يكى (( كشتى كشتى نعمت )) داشته باشد و ديگرى (( دريا دريا محنت )) , درست نيست البته نمى گويم همه افراد بشر بايد در يك سطح زندگى كنند به طورى كه آنكه كار مى كند و آنكه كار نمى كند يك جور نعمت داشته باشند , نه , اين حرف درست نيست , افراد بشر از نظر استعداد و ظرفيت و كار و ابتكار متفاوتند زندگى ميدان مسابقه است و هر كس كه بيشتر فعاليت كند قهرا بايد بهره بيشتر و بهترى داشته باشد , اما آن تمركز ثروتهائى كه از راه ظلم و تعدى و نه از راه كار و ابتكار و لياقت به دست مى آيد , و آن فقرهائى كه نه از ناحيه تنبلى بلكه به واسطه شرايط نامساعد به وجود آوردن ايجاد مى شود , نبايد وجود داشته باشد . على عليه السلام فرمود : لولا حضور الحاضر , و قيام الحجة بوجود الناصر , و ما اخذ الله على العلماء ان لا يقاروا على كظه ظالم و لا سغب مظلوم , لالقيت حبلها على غاربها , و لسقيت آخرها بكأس اولها ( 2 ) . 1 - سوره حشر , آيه 9 . 2 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 3 ( معروف به خطبه سقثقيه ) صفحه 52 . 159 درباره خلافت بحث مى كند كه چطور شد خلافت را بعد از عثمان پذيرفتم در صورتى كه در چنين شرايطى بعد از اينكه چنين وضعى براى خلافت پيش آمده بود , يك موى بدنم راضى نبود كه چنين مسئوليتى را بپذيرم , و لهذا وقتى به او براى قبول خلافت مراجعه كردند , فرمود : ادعونى و التمسوا غيرى , فانا مستقبلون أمرا له وجوه و ألوان ( 1 ) . مرا رها كنيد همانجور كه اول رها كرديد برويد به كس ديگرى پيشنهاد كنيد , شما نمى دانيد كه ما روبروى چه حوادثى هستيم , چه حوادث رنگارنگى در آينده هست . همه را على عليه السلام پيش بينى مى كرد و لهذا طبعا راضى نبود كه چنين مسئوليتى را بپذيرد , ولى فرمود اين وظيفه است و بايد بپذيرد چه وظيفه اى ؟ يكى اين بود : خدا از دانايان امت اسلام پيمان گرفته است , خدا براى علماى اسلام وظيفه قرار داده است چه وظيفه اى ؟ ! يك وظيفه عالم اسلامى اين است كه وقتى با جامعه اى روبرو مى شود كه در آن يك عده پر مى خورند و آن قدر مى خورند كه از پرخورى ثقل مى كنند و ديگرى آن قدر گيرش نمى آيد كه شكمش را سير كند , در چنين شرايطى بر او واجب است كه قيام كند و اين شكاف را پر نمايد , اين اختلاف را از بين ببرد . ولى تنها همين است ؟ نه علاوه بر اين , همدردى لازم است يعنى غير از هم سطحى يا نزديك بودن سطحها , همدردى لازم است گاهى از اوقات هر كار هم بكنيم كه هم سطحى را به وجود بياوريم امكان ندارد , ولى از ما اين قدر ساخته است كه با بيچارگان همدردى 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 91 صفحه 271 . 160 كنيم . داستان امام صادق ( ع ) در خصوص همدردى در زمان امام صادق عليه السلام سالى در مدينه قحطى پيش آمد و اوضاع خيلى سخت شد , و مى دانيد در وقتى كه چنين اوضاعى پيش مى آيد مردم دستپاچه مى شوند , و شروع مى كنند به آذوقه خريدن و ذخيره كردن و احتياطا دو برابر احتياج ذخيره مى كنند امام صادق عليه السلام از پيشكارشان پرسيدند كه آيا ذخيره اى در خانه داريم يا نه ؟ گفت : بلى ما به اندازه يك سال ذخيره داريم پيشكار شايد پيش خودش خيال كرد كه آقا مى خواهد دستور بدهد چون سال سختى است برو مقدارى ديگر هم ذخيره كن برخلاف انتظار او , آقا دستور دادند هر چه گندم داريم همه را ببر بازار بفروش گفت : مگر شما خبر نداريد كه اگر بفروشيم دو مرتبه نمى توانيم بخريم فرمود : توده مردم چه مى كنند ؟ عرض كرد : روزانه نان خودشان را از بازار مى خرند و در بازار جو و گندم را مخلوط مى كنند و از آن و يا از جو به تنهائى نان درست مى كنند حضرت فرمود : گندمها را مى فروشى و از فردا براى ما از بازار نان مى خرى براى اينكه در شرايطى هستيم كه مردم ديگر ندارند و ما نمى توانيم كارى كنيم كه مردم ديگر مثل ما نان گندم بخورند , زيرا شرايطش فراهم نيست , ولى براى ما مقدور است كه خودمان را در سطح آنها وارد كنيم و لااقل با آنها همدرد باشيم تا همسايه ما بگويد اگر من نان جو مى خورم امام جعفر صادق عليه السلام هم كه امكان ماديش اجازه مى دهد نان گندم بخورد , نان جو مى خورد حال چرا ما چنين 161 زندگى اى را انتخاب مى كنيم ؟ به خاطر همدردى . زهد به خاطر آزادى و آزادگى فلسفه سوم (( زهد )) آزادى و آزادگى است قرآن هرگز لذت حلال را بر بشر حرام نكرده است . قل من حرم زينة الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق ( 1 ) . قرآن هرگز نمى گويد از لذتى هم كه از راه مشروع به دست مى آيد استفاده نكن كه به آخرت برسى ولى در عين حال مطلب ديگرى هست و آن اينكه : بشرهائى كه آرزو دارند آزاد زندگى كنند و به آزادى علاقه مندند , هميشه كوشش مى كنند زنجيرها را تا حدودى كه ممكن است از دست و پاى خودشان برگيرند . شرايط ضرورى طبيعى توجه بفرمائيد ! ما در اين دنيا كه زندگى مى كنيم يك سلسله احتياجها و نيازمنديها داريم كه به حكم قانون خلقت نمى توانيم آنها را نداشته باشيم ما به حكم قانون خلقت احتياج به غذا داريم و نمى توانيم تا آن حد خودمان را آزاد كنيم كه احتياج به غذا نداشته باشيم نه , بايد غذا بخوريم , بدل ما يتحلل براى بدن ما ضرورت دارد ما از اين هوائى كه تنفس مى كنيم نمى توانيم آزاد باشيم از آب نمى توانيم آزاد باشيم از لباس تا حدودى نمى توانيم آزاد باشيم اين مقدار قيدها را خلقت و طبيعت بگردن ما نهاده است . 1 - سوره اعراف , آيه 32 . 162 شرايطى كه در اختيار انسان است ولى يك سلسله قيدها هست كه بشر خودش براى خودش به وجود مى آورد , و در نتيجه خواه ناخواه دست و پايش بسته مى شود و به مقدار متناسب با آن قيدها , آزادى از او سلب مى شود . مثلا بعضى از افراد بشر هستند كه يك سلسله اعتيادات دارند , در عصر ما اعتيادات زياد است , شايد باشند افراد كمى كه هيچ اعتيادى نداشته باشند , ولى اكثريت ما لااقل يك عادت داريم , اقلا چاى بايد بخوريم آن روزى كه چاى نخوريم , كلافه هستيم خيلى از مردم به سيگار عادت دارند , اگر نكشند , حواس ندارند و اقليتى به عادتهاى خطرناك واقعا حرامى گرفتار هستند مثلا به ترياك يا بدتر از آن . عادت , دلبستگى مى آورد و دلبستگى , اسارت به هر اندازه كه انسان بيشتر به اشياء عادت داشته باشد , بيشتر به آنها بسته است و اسير آنهاست , و به هر اندازه كه انسان اسير باشد , آزادى ندارد حالا تنها چاى و سيگار نيست , تنها ترياك نيست , ممكن است آدمى عادت كرده باشد كه هميشه روى تشك و متكاى بسيار نرم بخوابد , چنين آدمى اگر يك وقت در شرايطى قرار بگيرد كه بخواهد روى فرش يا زمين خالى بخوابد , ابدا خوابش نمى برد او ديگر فلج است , همين قدر كه از اين شرايط خارج شد , فلج است . 163 آزادگان همواره مى خواهند ساده زندگى كنند در مقابل , افرادى را مى بينيد كه در دنيا ساده زندگى مى كنند بدون اينكه لذتهاى خدا را بر خودشان حرام كرده باشند و فكر كنند كه اينها حرام است و بدون اينكه از كارهاى زندگى دست بكشند اينها در متن زندگى واقع هستند ولى دلشان مى خواهد ساده زندگى كنند دلش مى خواهد ساده ترين لباسها را بپوشد , خوراكش , ساده ترين خوراكها باشد , منزل و مركبش ساده ترين منزلها و مركبها باشد , چرا ؟ مى گويد براى اينكه من نمى خواهم آزاديم را به چيزى بفروشم , به هر اندازه خودم را به اشياء مقيد كنم اسير آنها هستم و وقتى اسير اشياء باشم , مثل كسى هستم كه هزار بند به او بسته است چنين آدمى نمى تواند راه برود و سبكبار و سبكبال باشد . فلسفه سبكبالى و سادگى در زندگى رهبران و لهذا زندگى پيامبران عظام و رهبران بزرگ اجتماع , همواره زندگى ساده اى بوده , زيرا اگر زندگى پرتجمل مى داشتند ( همان زندگى حلال و مباح ) ديگر از رهبرى مى بايست دست مى كشيدند , زندگى پرتجمل با رهبرى كه لازمه آن سبكبارى و سبكبالى و جنبش زياد و آزادى و آزادگى است , نمى سازد . ما در شرح حال رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم مى خوانيم : كان رسول الله خفيف المؤونة ( 1 ) . اولين چيزى كه در سيره پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به چشم 1 - ارشاد القلوب ديلمى ج 1 صفحه 115 . 164 مى خورد اين است كه مردى بود سبك خرج لباس و خوراكش و همچنين در نشست و برخاست و مسافرت بسيار ساده بود . تعينات يا قيد و بندها و اسارتها شما حساب كنيد اين قيود و تجملاتى كه انسان خودش براى خودش مى سازد چقدر مانع پيشرفت اوست آدمى كه براى خودش تعينى قائل است , چقدر اين تعين او را در زير بار خودش له مى كند از خودم مثال مى زنم , من يك مرد روحانى معروف بزرگى هستم , من يك حجة الاسلام يا آية الله هستم من بروم مشهد يا نروم براى زيارت ؟ من فكر كنم كه رفتن من به مشهد به اين سادگى كه نمى شود , مثلا چه جور وارد شوم ؟ كجا وارد شوم ؟ ديد و بازديد مردم از من چه جور باشد ؟ شرايط ديگر چنين و چنان باشد يك وقت مى بينيد يك عمر مى گذرد و آن ساده ترين مسافرتها و آن واجب ترين مسافرتها كه مسافرت مكه است نصيب او نمى شود , از بس شرايط و قيود دارد چنين آدمى نمى تواند سبكبار و سبكبال حركت كند پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم زندگى بسيار مخففى داشت اگر زندگيش مخفف نمى بود , نمى توانست اجتماع خودش را رهبرى كند روزه مى گرفت , آيا وقت افطار مثل ما بود كه بايد سماور يك طرف بجوشد و اگر نباشد درست نيست ؟ اصلا روزى كه روزه داشت با روزى كه روزه نداشت فرقى نداشت تازه بعد از نماز عشاء و احيانا يك ساعت و نيم از شب گذشته به منزل مى آمد انس بن مالك خدمتگزار حضرت مى گويد غذاى ايشان غالبا يك كاسه شير و يا يك قرص نان بود وقتى كه آمدند يك چنين غذاى ساده اى 165 مى خوردند , و بعد بكار خودشان مى پرداختند كم مى خورد و چون كم مى خورد , دو ساعت كه مى خوابيد استراحتش كامل شده بود , بعد بيدار مى شد و باز خدا را عبادت مى كرد به نص قرآن مجيد گاهى دو ثلث از شب را نمى خوابيد . قرآن كه نازل شد , در جائى نازل شد كه مردم همه شاهد بودند و اگر چنين چيزى نبود دشمن اعتراض مى كرد و دوست هم كه نمى توانست باور كند , مى گفت آقا ما كه مى بينيم پيغمبر بيدار نيست چرا در قرآن چنين آمده است به نص قرآن پيغمبر حداقل ثلث شب و گاهى نصف و گاهى دو ثلث شب را بيدار بود و عبادت مى كرد , همين مردى كه از اول صبح تا آخر شب يك آن استراحت و آسايش نداشت كان رسول الله خفيف المؤونة ( 1 ) . چون خفيف المؤونه بود , سبكبار بود يك شعر فارسى در اين زمينه از شاعرى بنام اثيرالدين اخسيتكى ديدم , چقدر عالى است , مى گويد : در شط حادثات برون آى از لباس كاول برهنگى است كه شرط شناور است مى گويد اگر مى خواهى در درياى حوادث فرو بروى , اول شرطش اين است كه خودت را لخت كنى تا بتوانى شناورى كنى , آدمى كه با چند كيلو لباس است ( مثل من اگر قبا و عبا و عمامه و ... دارد ) , اگر در شط فرو رود همان سنگينى لباسها او را غرق مى كند , چنين آدمى نمى تواند در درياى حادثات شناورى كند . اولين شرط 1 - ارشادالقلوب ديلمى الباب الثانى والثلائون : فى خشوع لله سبحانه و التدلل له تعالى ج 1 صفحه 115 . 166 شناورى در درياى حادثات , لختى و برهنگى است بلى , كسى كه نمى خواهد در شط حادثات واقع شود بلكه مى خواهد در كنار اجتماع زندگى كند و نه در متن اجتماع , نمى خواهد اجتماع خودش را اصلاح كند , اين شخص هر جور دلش مى خواهد لباس بپوشد , ولى آنكه مى خواهد در درياى اجتماع بيفتد , بايد اول برهنه بشود و بعد بيفتد با تعلقات زياد نمى شود به درياى اجتماع وارد شد و اجتماع را رهبرى كرد . على بن ابيطالب عليه السلام شخصا چگونه زندگى مى كرد ؟ ايشان در آن خطبه معروف , پيغمبران عظام را چنين توصيف مى كنند : زندگى آنها ساده بود , حتى آن پيغمبرانى كه سلطنت مى كردند , مثل داوود پيغمبر عليه السلام و سليمان پيغمبر عليه السلام داوود با آنهمه قدرت و ممكنتى كه داشت زندگى شخصى او ساده بود , زره مى بافت و همان زرهى را كه به دست خودش بافته بود در بازار مى فروخت و از اين طريق زندگى مى كرد درباره حضرت عيسى مسيح مى فرمايد : دابته رجلاه ( 1 ) . حضرت عيسى آنچنان آزاد و ساده زندگى مى كرد كه مركب او دو پايش , و ابزار او دو دستش بود سراجه بالليل القمر ( 2 ) , چراغ شب او ماه بود حضرت عيسى حتى اسير چراغ و مركب هم نبود همه پيغمبران الهى چنين بودند آنها چنين زندگى مى كردند كه مى توانستند جامعه خودشان را رهبرى كنند . پس آن زهدى كه فلسفه دار است , چنين زهدهائى است نه آن زهدى كه بر مبناى تصور تضاد لذت دنيا و آخرت يا تصور تضاد 2 - 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام , خطبه 159 , صفحه 507 و 508 . 167 ميان زندگى دنيا و عبادت خدا باشد آن غلط است , زهد مرده است ولى اينها زهدهاى زنده است . زهد گاندى گاندى , اين مرد هندو وقتى مى خواهد هند را رهبرى كند , وقتى مى خواهد چهارصد ميليون جمعيت هندوستان را از چنگال استعمار رها كند , چاره اى ندارد جز اينكه راه پيغمبران را پيش بگيرد , يك زندگى ساده براى خودش انتخاب كند , پارچه ساده اى روى دوشش بيندازد و لنگى بكمر بندد و تمام دارائيش يك بز باشد و بگويد من با همين مى توانم زندگى كنم . فلسفه زهد گاندى چه بود ؟ گاندى از يك طرف در متن اجتماع وارد است , مى خواهد جامعه اى را از چنگال استعمار نجات بدهد و از طرف ديگر آنچنان زاهدانه زندگى مى كند كه با دو پارچه و يك بز بسر مى برد و به ملت هند هم دستور مى دهد كه اگر مى خواهيد از چنگال استعمار رهائى پيدا كنيد بايد زاهد باشيد , يعنى يك زندگى ساده پيشه كن تا بتوانى آزاد شوى بعد كه آزاد شدى , اگر مى خواهى زندگيت را پر تجمل بكنى , بكن ولى تا خودت را از قيودى كه خودت براى خودت ساخته اى آزاد نكرده اى , نمى توانى آزاد شوى اين نوع ديگر زهد است كه فلسفه آن آزادى و آزادگى است . زهد و مقتضيات زمان يك مسئله ديگر هست , اين را هم از نظر اسلامى برايتان تشريح 168 كنم , و آن زهدى است كه به اقتضاى زمان است يعنى زمانها فرق مى كنند , در يك زمان براى انسان وظيفه است كه زاهدانه زندگى كند و در يك زمان ديگر نه , مثال : ما اگر در زندگى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و حضرت امير عليه السلام مطالعه كنيم مى بينيم زندگى آنها با زندگى ائمه بعد مثلا امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام اندكى تفاوت دارد يعنى زندگى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و اميرالمؤمنين عليه السلام ساده تر و زاهدانه تر است از زندگى مثلا امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام و امام موسى بن جعفر عليه السلام و امام رضا عليه السلام و حتى از زندگى امام حسن مجتبى عليه السلام . اين تفاوت از كجاست ؟ يا بياناتى كه قبلا ايراد كردم جواب مطلب واضح است , ولى امام صادق عليه السلام صريحا جواب داده اند . يكى از متصوفه زمان امام صادق عليه السلام يعنى نيمه اول قرن دوم آمد خدمت ايشان , و ديد امام يك جامه زيبا و ظريف و لطيف به تن كرده اند گفت : يابن رسول الله شما چرا بايد چنين لباس عالى و فاخرى بپوشيد ؟ فرمود بيا بنشين گوش كن تا جوابت را بدهم يك وقت هست كه واقعا اشتباه كرده اى و يك وقت هست مى فهمى ولى مى خواهى عوامفريبى كنى اگر نمى خواهى عوامفريبى كنى بيا تا با تو صحبت كنم . حضرت با او صحبتهائى كردند و او نتوانست جواب دهد رفت و بعد با رفقايش دسته جمعى آمدند داستان , خيلى مفصل است مى خواهم يكى از نكاتى را كه در اين داستان هست عرض كنم اما به اين جمع كه آمده بودند و معترض بودند كه چرا شما لباس فاخر پوشيده ايد , فرمودند : ممكن است شما اينجور فكر كنيد كه اگر لباس فاخر پوشيدن خوب است , چرا پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم و على عليه السلام نمى پوشيدند 169 و اگر بد است پس چرا تو مى پوشى ؟ آنها گفتند بلى ما همين را مى گوئيم , حضرت فرمودند شما شرايط زمان را درك نمى كنيد , از نظر اسلام لباس فاخر پوشيدن گناه نيست از نظر اسلام خدا نعمتهاى دنيا را براى استفاده بشر خلق كرده است , خدا اين نعمتها را خلق نكرده است كه ما آنها را دور بريزيم خلق كرده كه ما از اين نعمتها استفاده كنيم , ولى گاهى شرايط ايجاب مى كند كه ما بخاطر فلسفه خاصى از نعمتهاى دنيا صرف نظر كنيم , يكى از آن فلسفه ها اين است كه در يك زمان ممكن است شرايط زندگى عموم مردم سخت و مشكل باشد , به اصطلاح در جامعه اى باشيم كه وضع اقتصادى آن خوب نيست , اگر ما در چنين جامعه اى قرار بگيريم , اگر امكانات شخصى ما هم اجازه بدهد كه از يك زندگى عالى بهره مند شويم , نبايد بهره مند شويم براى اينكه اگر بهره مند شويم با برادران خود و انسانها ديگر همدردى و همدلى نكرده ايم ولى يك وقت در شريطى زندگى مى كنيم كه وضع عموم مردم خوب است در چنين وقتى دليل ندارد كه ما از لباس خوب چشم بپوشيم . بعد فرمود پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و على عليه السلام در شرايط و زمانى زندگى مى كردند كه وضع اقتصادى مردم بد بود پيغمبر در مدينه اى زندگى مى كند كه در آن گروهى از مردم , اصحاب صفه هستند كه بسيار تهيدست و فقيرند و مدينه در حال جنگ است كشورى كه با كشور ديگرى يا شهرى كه با شهر ديگر مى جنگد , خواه ناخواه در مضيقه اقتصادى قرار مى گيرد خصوصا اگر قحطى و خشكسالى هم پيش آيد , و مدينه گاهى در چنين شرايطى قرار مى گرفت , آن وقت نتيجه اين شده 170 بود كه گاهى اصحاب صفه يعنى عده اى از اصحاب پيغمبر كه از بلاد غربت آمده بودند و پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم ابتدا آنها را در مسجد و بعد در كنار مسجد جاده اى بود , آنقدر در سختى و فقر به سر مى بردند كه لباس نداشتند تا بيايند در مسجد و در جماعت شركت كنند , و گاهى يك لباس در ميان آنها مبادله مى شد , يعنى يكى مى پوشيد و نماز مى خواند و بعد ديگرى از آن براى نماز خواندن استفاده مى كرد در چنين شرايطى هيچ وقت براى يك مؤمن صحيح نيست كه ولو از مال خودش , لباس فاخر بپوشد . در چنين شرايطى است كه وقتى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به خانه دخترش زهرا وارد مى شود و مى بيند كه او يك دستبند نقره در دست دارد و پرده الوانى را از در آويخته است , به علامت اعتراض برمى گردد حضرت زهرا عليه السلام كه از خلق و خوى پدر بزرگوارش آگاه بود , فورا دستبند را از دست خود درآورد و پرده اى را هم از در كند و ضمن فرستادن آنها خدمت پدر بزرگوارش , گفت پدرم را سلام برسانيد و بگوئيد اينها را دخترت فرستاده است , در هر راه كه خودتان صلاح مى دانيد مصرف فرمائيد پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فورا دستور مى دهد از همان پارچه پرده چند پيراهن يا شلوار براى اصحاب صفه درست كنند وقتى كه شرايط چنين است وظيفه , چيز ديگرى است . حضرت صادق عليه السلام به معترضين فرمود : من الان در شرايطى كه پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم زندگى مى كرد , زندگى نمى كنم من اگر در شرايط جدم پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم زندگى مى كردم , مثل او بودم و پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم هم اگر در زمان من زندگى مى كرد كه وضع عموم مردم خوب شده 171 و بهتر است , مثل من زندگى مى كرد پس اين هم يك فلسفه ديگر براى زهد است . زهد براى درك لذتهاى معنوى فلسفه ديگر زهد اين است كه اگر انسان غرق در لذت مادى ( حتى لذات حلال ) شود , در همين دنيا از لذات معنوى محروم مى شود . ما يك سلسله لذتهاى معنوى داريم كه معنويت ما را بالا مى برد براى كسى كه اهل تهجد و نماز شب باشد , جزو صادقين و صابرين و مستغفرين بالاسحار باشد , نماز شب لذت و بهجت دارد آن لذتى كه يك نفر نماز شب خوان حقيقى و واقعى از نماز شب خودش مى برد , از آن استغفر الله و اتوب اليه ها مى برد , از آن العفود گفتن ها و ياد كردن و دعا كردنهاى حداقل چهار مؤمن مى برد و آن لذتى كه از آن يارب يا رب گفتن ها مى برد را هيچ وقت يك آدم عياش كه در كاباره ها مى گردد , احساس نمى كند لذت آن نماز شب خوان خيلى عميق تر , نيرومندتر و نشاط بخش تر است ولى اگر ما خودمان را غرق در لذات مادى دنيا كنيم , مثلا سر شب بنشينيم دور هم و شروع كنيم به گفتن و خنديدن و فرضا غيبت هم نكنيم كه حرام است , صرفا شوخيهاى مباح بكنيم , و بعد هم سفره را پهن كنيم و آنقدر بخوريم كه به قول طلبه ها حتى اذا بلغ العمامة به عمامه برسد , نفس كشيدن بر ايمان دشوار شود , فكر و مزاج خودمان را خسته كنيم و بعد مثل يك مرده بيفتيم در رختخواب , آيا در اين صورت توفيق پيدا مى كنيم كه 172 سحر از دو ساعت مانده به طلوع صبح بلند شويم و بعد , از عمق روح خودمان يا رب يارب بگوييم ؟ اساسا بيدار نمى شويم و اگر هم بيدار شويم درست مثل مستى كه چند جام شراب خورده است , تلو تلو مى خوريم . پس اگر انسان بخواهد لذتهاى معنوى و الهى را در اين دنيا درك كند , چاره اى ندارد جز اينكه از لذتهاى مادى و جسمانى كسر بكند على عليه السلام , سحر كه بلند مى شد , حال عجيبى داشت , وقتى نگاهش به آسمان پرستاره خدا مى افتاد , چنين مى خواند : ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار لايات لاولى الالباب الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السموات والارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار ( 1 ) . به خدا قسم لذتى كه يك مرد با ايمان در آن وقت شب كه بلند مى شود و چشمش مى افتد به آسمان پرستاره و اين چند آيه قرآن را كه صداى هستى است و از قلب وجود برخاسته است , مى خواند و با هستى همصدا مى شود , احساس مى كند , برابر است با يك عمر لذت مادى در اين دنيا يك چنين آدمى نمى تواند مثل ما زندگى كند , نمى تواند سر سفره شام بنشيند و در حالى كه ظهر غذاهاى سنگين , انواع گوشتها , روغنهاى حيوانى و نباتى , انواع شيرينيها و انواع محرك اشتهاها خورده است , تازه مقدارى سوپ بخورد تا اشتهايش تحريك بشود اين روح , خود به خود مى ميرد , اين آدم نمى تواند در نيمه هاى شب بلند شود و اگر هم بلند شود , نمى تواند از عبادت لذت ببرد . 1 - سوره آل عمران آيه 190 . 173 لهذا كسانى كه چنين توفيقاتى داشته اند و ما چنين اشخاصى را ديده ايم , به لذتهاى مادى اى كه ما دل بسته ايم هيچ اعتنا ندارند چه مانعى دارد كه من ذكر خيرى از پدر بزرگوار خودم بكنم از وقتى كه يادم مى آيد ( حداقل از چهل سال پيش ) من مى ديدم اين مرد بزرگ و شريف هيچ وقت نمى گذاشت و نمى گذارد كه وقت خوابش از سه ساعت از شب گذشته تأخير بيفتد شام را سرشب مى خورد و سه ساعت از شب گذشته مى خوابد و حداقل دو ساعت به طلوع صبح مانده و در شبهاى جمعه از سه ساعت به طلوع صبح مانده بيدار مى شود , و حداقل قرآنى كه تلاوت مى كند يك جزء است و با چه فراغت و آرامشى نماز شب مى خواند حالا تقريبا صدسال از عمرش مى گذرد و هيچ وقت من نمى بينم كه يك خواب ناآرام داشته باشد و همان لذت معنوى است كه اين چنين نگهش داشته يك شب نيست كه پدر و مادرش را دعا نكند يك نامادرى داشته كه به او خيلى ارادتمند است و ميگويد كه او خيلى به من محبت كرده است , شبى نيست كه او را دعا نكند يك شب نيست كه تمام خويشاوندان و ذيحقان و بستگان دور و نزديكش را ياد نكند اينها دل را زنده مى كند آدمى كه بخواهد از چنين لذتى بهره مند شود , ناچار از لذتهاى مادى تخفيف مى دهد تا به آن لذت عميق تر الهى معنوى برسد . زهد عارف از نظر بوعلى سينا بوعلى سينا مى گويد : زهد عارف با زهد غير عارف فرق مى كند مى گويد : زهد العارف رياضة لهممه وقواه المتوهمة والمتخيلة , 174 جمله هاى بعدش يادم نيست ولى مضمونش اين است : رياضت و زهد يك عارف عبارت است از ورزش دادن و آماده كردن قواى توهم و تخيل و حسى خودش , براى اينكه آن موقعى كه مى خواهد آئينه روح خودش را در مقابل ملكوت بگيرد , آنها ثقيل و مانع نباشند , تا بتواند رو به خدا بايستد اين هم يك فلسفه زهد است . حالا زهد با اين فلسفه ها كه ذكر كردم , آيا زهد زنده است يا زهد مرده ؟ آن كسى كه زاهد است براى اينكه مى خواهد ايثار بكند , آن كسى كه زهد مى ورزد براى اينكه مى خواهد همدردى كرده باشد , آن كسى كه زهد مى ورزد براى اينكه مى بيند سطح زندگى اجتماعى پائين است يا براى اينكه مى خواهد سبكبار و سبكبال و آزاد مرد در اجتماع باشد آن كسى كه زهد مى ورزد براى اينكه مى خواهد روح انسانيش آزاد باشد و بتواند با خدا خودش مناجات كند آيا چنين زهدى انسان را زنده تر مى كند يا مرده تر ؟ البته زنده تر مى كند زهد على بن ابيطالب عليه السلام بر همين اساسها بود و به همين دليل زنده ترين و جنبنده ترين مرد دنيا بود على عليه السلام زاهد بود و به حكم اينكه زاهد بود شجاع بود , شجاعت روحى داشت . على عليه السلام به حكم آنكه زاهد بود , عادل بود و به حكم اينكه زاهد بود , عارف بود او زاهدى بود كه در عين اينكه زاهد بود رهبر اجتماع خودش بود . پس اين زاهدهائى كه مى بينيم مظهر زهدشان فقط اين است كه با كسى حرف نزنند , بكار كسى كار نداشته باشند , سكوت كنند , از اين 175 كنار بيايند و از آن كنار بروند , عبايشان را سرشان بكشند و با كسى حرف نزنند , زهد اينها زهد مرده است و زهد اسلام نيست اسلام از چنين زهدها و چنين زاهدها بيزار است .